تبليغاتX
دل نوشته
لیست وبلاگ های فارسی پرشین وبلاگ
دل نوشته
اعتراض خبرنگاری
عالم سياست چه بازي هايي که در  نمي اورد !!!

رفتن ها ،امدن ها ،جابه جايي ها.....

جا به جايي نادرست يک بازيکن فوتبال گاهي اوقات لطمه ميزند و گاهي با يک تعويض درست در لحظات پاياني بازي ان تيم را قهرمان ميکند...

نمي دانم در عالم خبرنگاري يا اجرا اين وضعيت موجب تقويت يک خبر ميشود يا موجب تضعيف ان ؟؟؟

اما  خوب فکر کن ببين...گاهي اوقات انسان ها دلبستگي ويژ ه اي به يک نفر پيدا ميکنند يا حتي به يک شئ...

ولي بعضي وقتها جدا کردن اين دلبستگي شايد تمام خاطره هايمان را نابود کند...

مثلا کوله پشتي را ۴ سال تماشا کرديم با فرزاد حسني که خاطره اي برايمان شد.امد و رفت.... به رفتنش کاري نداريم ،به اين که مي توانست برخورد بهتري هم داشته باشد هم کاري نداريم. و به اقاي ...هم که در مقابل تمام فشار ها طاقت نياورد هم کاري نداريم.

ولي تو نگاه کن به اين که هم اسمش عوض شد وهم نابود شد و رفت....

کاش کوله پشتي تابستان جايش را به کولاک زمستان نميداد....

کاش اردشير رستمي را با همان شهريار جوان و جذاب و دوست داشتني مي شناختيم نه با کوله پشتي يا همان کولاک....

و حالا اين بلا ،خانه اخبار ما را خراب ميکند،

خاطره هاي ما را خراب ميکند...

سياست جديد را مي گويم....

نام همکارانم را نمي برم تادلخوري پيش نيايد...اما بگذار بگويم از خاطره اي که با 30/20 داشتيم ،يا با 22 يا با 14 يا اخبار قراني....

از اين که داريم قاطي ميکنيم ...از تعويض ها...

گيج شديم از اين جابه جايي هاي مسخره برانگيز.....

اجازه داريم که فقط بپرسيم اخر ديگر چرا به تيتراژ اخبار محبوبمان دست مي زنيد ؟؟؟؟؟

نمي دانم نظر شما خبرنگاران و گويندگاني که جابه جا شده ايد چيست؟؟؟؟

نمي دانم راضي هستيد يا نه؟؟؟

نمي دانم ميتوانيد نظر بگذاريد يا نه؟؟؟؟

اما تو که از اين عالم اجرا به دور هستي برايم بنويس....

منتظر نظرت هستم...

 
لینک نوشته
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 -- مریم 

تاریخ و شریعتی
دیروز فکر می کردم چگونه از شریعتی بنویسم. از کدامین خصوصیاتش بنویسم.می نوشتم از بیوگرافی اش......  یا از دغدغه هایش ......  یا از افکارش که اگر میگذاشتند ، دنیارا تغییر میداد......  یا مینوشتم از کتابهایش یا ...یا از عاشقانه هایش.....

البته بازهم خدارا شکر ، که روز وفاتش را از یاد نبرده ایم. خداراشکر که  حداقل یک روز زندگی مان به یادش هستیم و بازهم گزارش میبینیم.

اما این بار من میگویم ،ازیک خاطره مربوط به چند سال پیش ، از درس تاریخ مرموز سوم دبیرستان ، و از  این که شریعتی مظلوم واقع شد.... شریعتی مظلوم امد ومظلوم هم رفت...

یادش بخیر. چه ذوقی داشتیم،وقتی که قرار شد از زندگی شریعتی تحقیق کنیم.بر طبق عادت جدید، دبیر تاریخ به کاغذ راضی نبود و تنها تحقیق بر روی این قاب کوچک (CD) را، طبق مد روز میدانست. حالا تو فکر کن  به دبیر تاریخ و این کارها ....

کلی با دوستم تحقیق کردیم و منتقل شد به این قاب دایره ای شکل.تحقیق خوبی شد.زندگی و افکار شریعتی را به خوبی نشان میداد. اما... اما با این که به عنوان تحقیق نمونه انتخاب شد ولی  نمیدانم چرا مانند اکثر تحقیقات نمونه دانش اموزی که تیتر سایت اموزش و پرورش میشوند، تحقیق ما حتی نامش در کنج این سایت هم قرار نگرفت....

ذوق کرده بودیم  که نمونه شدیم.کلی کیف کردیم که  از شریعتی نوشتیم اما... ای روزگار...

یادش بخیر . به دبیر تاریخ گفتم اخر چرا میدانی چه گفت؟؟؟گفت:عزیزم تحقیقتان عالی بود اما خودت میدانی  بنا به دلایل سیاسی زندگی شریعتی نمیشد بر روی سایت قرار بگیرد.

نمی شد یا نمی خواستند؟.باز هم دبیر عزیز خلاصه گفتی...مثل تمام ان حرفهایی که میزدی.... مثل ان جزیره مجهول الحال جنوب ایران که همیشه میگفتی اما تا اخرش نه....و ما منتظر ادامه اش تا اخر سال صبر کردیم اما تو بازهم نگفتی... 

یادم نمیرود که با تو دبیر خوب،  زهر تاریخ ،جایش را به شیرینی عسل داد . و ما بودیم و سه شنبه ها و منتظر تو ....که تو بیایی و بازهم تاریخ.

اما حالا که نام از تاریخ و  شریعتی می اید بغض میکنم ......

                                                                        که مظلومیتمان شبیه هم بود..

و تو حالا در این دنیای مجازی، تاریخ ،من  و شریعتی را به خاطرت بسپار...


پی نوشت فوری:

کامران نجف زاده به لبنان میرود. منتظر گزارشهای بی نظیرش در اخبار باشید

 
لینک نوشته
پنجشنبه سی ام خرداد 1387 -- مریم 

پیامک
امروز با هم بودن را تجربه میکنیم و شاید  فردا به یاد هم بودن را....

پس امروزمان را زیبا کنیم ... به حرمت خاطرات فردا...

                        ********************************

تا بعد از امتحانات  خدانگهدار

برایم دعا کنید که برایتان دعا میکنم...اگر قابل باشم

 
لینک نوشته
پنجشنبه نهم خرداد 1387 -- مریم 

عصر جدید
این هم فرزندان عصر جدید

خدا به خیر کنه....

هنوز سواد یاد ندارند،میرن دنبال این کارا....

و دیگر هیچ

 
لینک نوشته
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 -- مریم 

سکوت
من نمی توانستم سخن بگویم بنابراین ،  به سکوت پناه بردم...

که تنها زبان دل ادمی است.....

لینک نوشته
شنبه سی و یکم فروردین 1387 -- مریم 

فرشته کوچک خوشبختی
می خواستم برایت تولد بگیرم تا شود بهترین و ماندگار ترین

ان موقع می خواستم جشن به دنیا امدنت را بگیرم

شادی می کردم ولی....ولی حیف که وبلاگ نداشتم.....

اما حالا هم دیر نشده ،فرشته کوچک خوشبختی....

اری یک سال هم گذشت از زمانی که پایت را گذاشتی بر این دنیا....

ببین عزیزم :من الان دارم فکر میکنم که اگر به این صفحه نگاه کنی ،تنها این کیک

تولدت مبارک عزیز دلم

 تو را جذب خود میکند!!!

ولی بخوان :وقتی که برای خودت اقایی شدی....

درست است که تولدهایمان،هدیه هایمان و حتی جشن گرفتن هایمان مجازی است .....

اما از صمیم قلب دوستت داریم

پس تولدت مبارک: امیر کیان نجف زاده

بزرگ مرد کوچک....

امضا: خان باجی

 

 

 
لینک نوشته
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 -- مریم 

دل نوشته برای کامران
سلام این بارم را تو خوب میدانی چه رنگی دارد....

من فقط برای تو می نویسم

برای تو که دل نوشته ام را میخوانی...

برای تو که چند وقته دیگر باید بروی به متمدن ترین کشورها (چه میدانم فرانسه هم باشد) خبر بیاوری ولی باز هم برای ما ناکجا اباد است....

چند وقتی است می خواهم بنویسم ولی مگر میشود بگویم... حالا دیگر چاره ای ندارم ....حالا که دیگر دوستانم نیز با من سر سنگین شده اند.

سه سال سخت است ، باور کن....

اگرچه شاید برایت سخت نباشد...ولی ازدل ما چه خبر داری...از بقیه همکارانت دیگر نمیویسم چرا که تو تنها کافی هستی که می خواهی بروی....

تو که خوب میدانی بدون تو....

اخر تو هم بی وفا شده ای...

به پشت سرت نگاه کرده ای؟؟؟؟؟

به این که از نیم ساعت قبل منتظر شروع خبر هستیم.

از مصاحبه با احمدی نژاد هم بگذریم....

اصلا به کامنت هایی که وقتی برایت میگذارند ،نگاه کرده ای؟؟؟

فقط منتظرند تا تو امشب هم بیایی و خبر بخوانی...

به ۳۰/۲۰ نگاه کرده ای که تنها کافی است بگویم جمله های پنجشنبه ها با این دل ما چه میکند....

به ۲۱ نگاه کرده ای که لبخند حیاتی فقط به خاطر گزارشهای ناب توست...

یا به خبر شبانگاهی که از شب قبل تبلیغ گزارشت را میکنند...

کمی سخت است ....نه

عادت میکنیم .شاید....

بگو که از این مدت خوب استفاده کنید.

بگو تا می توانید خبر ببینید

بگو که امدی و ما را دلتنگ کنی و بروی.

کیان ۴ ساله شد ،برمیگردی؟؟؟؟؟ نه....

تازه داشتیم به خبرنگاری امیدوار میشدیم....

تازه داشتیم از خبر اوردن و دنبال خبر دویدن تا سوخته نشدنش لذت می بردیم....ان اضطراب فوق العاده هیجان انگیزش..

تازه داشتیم مهندسی کشاورزی می خواندیم...

به کوچکترین مدرسه دنیا رفتی....به مشهد نیامدی..... این بار دل نوشته ام بوی غم می دهد...

بهترین خبرنگار دنیا، بدان...

در ان دیار غربت بازهم دلتنگت خواهیم شد

از من دلگیر نباش

                      من

                                     من

منتظرت می مانیم.....

***یادم باشد که تنها روز و روزگار خوش است 

 و تنها دل ما دل نیست***

 
لینک نوشته
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 -- مریم 

راهیان عشق
بوی عیدی

بوی توت

بوی کاغذ رنگی

بهار امد  ،  شادی سفرهای نوروزی  ،  عطر سرزمین عشق ،  سفره هفت سین شلمچه با سیم خاردار،غربت شهدای فتح المبین ....

سفره هفت سین ما

باور میکنی عشق تجلی کرد....

من که از جنگ هیچ و پوچم .... من که چه به یاد دارم ان سالهای عشق و دوری را...

حال ...تو که خوب میدانی چگونه قسمتم شد بروم

چگونه قسمت شد رفتم و امدم  ،  چه حالی داشتم و با چه حالی برگشتم

غذای گرم و سرد و کنسرو فرقی نمیکرد....تو هم اگه باشی نمیتوانی ان دلاوری ها را جایگزین این دنیای مادی کنی...

سفر به چذابه را دیده ای؟؟!!... انها عاشق بودند اما نه من ....نه تو ،باورمان نمی شود....

سجده عشق در فکه ، جای پای اوینی هنوز که هنوز است باقی است در ان شن های روان...

فکه و اوینی

میدانی نماز عشق در فتح المبین با تو چه میکند؟؟ اهل هر حزبی که باشی نمی توانی ازاین عشق بازی ها بگذری....میتوانی؟؟؟

فتح المبین مرا مجنون خود کرد ومن کوله باری از دلداگی ام را جا گذاشتم و امدم...

من دچارشان شدم ...چرا که دچار یعنی عاشق..

خستگی در اتوبوس....شبهای سرد....بیابانهای گرم....هنوز هم دلتنگتان هستم...

از طلائیه بگویم برایت ...معبر عشق را دیده ای؟؟قتلگاه شهدا رابوییده ای ؟؟

من به طلائیه ای رفتم که طلا در مقابلش هیچ بود . من به طلائیه ای رفتم که کمک های بانوی دو عالم زهرا(س) ،شهید برونسی را عاشق خود کرد .

من به هویزه ای رفتم که از بچه یک ساله تا پیرمرد هفتاد ساله روستایی را قتل عام کردند. زیارت عاشورا در هویزه حال و هوای دیگری داشت....

به اروند  رفتم.از کنار نخل های بی سر عبور کردم ..به یاد شهدای بی سر افتادم. تا با پای خودت در ان سرزمین  نروی باور نمیکنی....

و دلتنگی ام در شلمچه به اوج خود رسید. چرا که اخر سفر بود ومن افسرده.

من که از پشت سیم های خاردار شلمچه گریستم ولی نتوانستم کربلا را ببینم.غروبش تورا دیوانه خود میکند....

از پادگان دلهای عاشق عبورکردم.به همین زودی تمام شد.سفرم تمام شد و اپ این دفعه طولانی

رسیدم به جمکران درجمعه ای که برای اوست .  نامه ای نوشتم برای او که خواهد امد...

یه چیزی بگویم باور میکنی؟؟؟باور کن که اسم تمامتان را یاد کردم و برای تک تک شما دعا کردم و نماز خواندم چه در جمکران و چه در مناطق عملیاتی.اگر قابل باشم و قبول کند....

و حالا امده ام با عشقی که در وجودم سرشار است.بامن که حالا شده ام مجنون تو ای جنوب.

سال ۸۶ گذشت با تمام اتفاق های زیبایش. سالی که سرنوشتم را رقم زد و ۸۷ که با عشق شروع شد .خدایا کمکم کن عاشق بمانم.

راستی عیدتان مبارک

نوروزتان پیروز

میلاد پیامبر عشق و دوستی و امام جعفر(ع) بر شما مبارک

 
لینک نوشته
سه شنبه ششم فروردین 1387 -- مریم 

مصاحبه گری که در دام مصاحبه شونده افتاد
خودمونی:

فکر کنم اگه تمام خبرنگارا مثل من باشند باید هر چند روز یک بار یک مسافرت یا مهمونی بروند.

راستش دیروز رفته بودم برای مصاحبه با قائم مقام بسیج خواهران دانشگاهمون در مورد اردوی راهیان نور و  زمان اعزام بچه ها به مناطق جنوب...

با این که می دونستم از یک ماه پیش ثبت نام شروع شده اما خوب به دلایل مختلف ثبت نام انجام نکردم. تا این که نوبت  رسید    به مصاحبه و خبرهای تکمیلی اردو....

نمی دونم یک دفعه چی شد که بهم گفت چرا تو ثبت نام نمی کنی؟؟

یک کم براش دلیل اوردم البته غیر منطقی ،و گفتم دیگه نمی شه ...ولی اصرارش تموم نمی شد(فکر کنم ما خبرنگارها رو تو اردو لازم دارن) .حالا از اون اصرار و از من انکار....

گفت ۳۰۰نفر ثبت نام کردن که ما فقط ۹۶ نفرشون رو می بریم اون هم با انجام گزینش !!!که هر کسی بتونه به ۳سوال مختلف البته سیاسی بهتر جواب بده اون انتخاب میشه ...ماهم که گروهمون سیاسی بود...

من هم گفتم که این همه اسم نوشتند دیگه وضعیت من که معلومه... تا این که یک حس خوب بهم دست داد.

حالا این قسمت رو داشته باشین که اخرین ساعت ثبت نام و با این که هیچ فرم ثبت نام دیگری وجود نداشت ،این خانم یک فرم دست نویس رو برام نوشت ومن هم به سوالاتش جواب دادم و مطمئن بودم که انتخاب نمیشم.

من تو دفتر نشسته بودم و از کار خلقت تعجب می کردم و به همه می گفتم قراربود من مصاحبه کنم حالا با خودم دارن مصاحبه می کنند....یعنی کوزه گر در کوزه افتاد(البته اگه درست نوشته باشم )

خلاصه ..شب که رفتم خونه.یک دفعه با همین خانم تماس گرفتم .انگار خودم هم مشتاق شده بودم .

بهم پیامک زد که گزینش شدید و چند دقیقه بعد هم از دفتر بسیج تماس گرفتند که فردا بیا و ثبت نام قطعی رو انجام بده و بقیه ماجرا.....

حالا من در من نمیگنجم ...قسمت رو می بینین...

البته قراره از ۲۶ به سمت تهران حرکت کنیم یعنی حرم امام خمینی (ره) -قم- جمکران-اهواز که عید را قرار است در کنار گلزار شهداباشیم ....تقریبا ۱۰ روز...

حالا شما هستیدکه باید حلالم کنید

شرمنده....

این بود انشای من


اما

شهر من داغدار است..

شهر من این روزها هوای گریه دارد....

شهر من این روز ها در دلش  غمی بزرگ را احساس میکند که بر شانه هایش سنگینی می کند...

شهر من مشهدالرضا است ...

پادگان دلهای عاشق ...

همان که عطرش را در هر فضایی می توانی احساس کنی ...

کافی است گوشه چشمت را به گنبد طلایی اش بیندازی ،از سرعت نور هم سریعتر عاشقش می شوی

نمی توانی به ان ضریح مهربان نگاه کنی و سرت را پایین بیندازی ...چرا که نگاهش تورا به سوی خو می کشد،عاشقانه با چشمانت به او نگاه کن .....با چشم دل به او نگاه کن...

حتی اگر در اینجا،در مشهد، در شهر عاشقان نیستی  ....

اما او باز هم تورا می بیند....

ای امام رضای مهربان،راضیم به رضای تو....

 
لینک نوشته
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 -- مریم 

جنایت بی صدا
در اینده می خواهید چه کاره شوید؟؟

برای بعضی ها شاید سوال مهمی باشه اما فکر کنم امروزه دیگه نمی تونیم شغل دلخواهمون رو بدست بیاریم بلکه در اولین فرصت ممکن باید  به هر شغلی که گیرت امد بچسبی مثل چسب رازی که تا دیر نشده و مشکلات مالی و اعصاب و ....به سراغت نیامده.

اما این سوال باز هم موضوع انشاست و بچه ها جواب می دهند دکتر ،مهندس،پلیس،...

به راستی چه شغل جذابی است این پلیس بودن و باید گفت داری پاهایت را روی خط قرمز می گذاری ،روی خط که نه ،حتما هم فرسنگ ها ان طرف تر از این خط....

اینها مقدمه بود تا بگم که تا کنون سریالها ی مختلفی در این باره پخش شده که بی شک در ایران کارهای مهدی فخیم زاده جزء بهترین های ان است....گرچه باز هم عقب هستیم به اندازه سالها از توانایی های غربی ها اما باز هم جای شکرش باقی است که خودمان را باور کردیم و با سرعت نور داریم به پیشرفت خود ادامه می دهیم....

اما باید نگاهی هم به ان طرف تر بیندازیم  ، به کارهای ان طرف ابی ها  که جنایت های غیر حرفهای را می توان جزءبهترین سریال های خارجی دانست ،سریالی که در ان کوشیده اند تا حداکثر توانایی هایشان را نشان دهند از انالیز کردن گرفته تا....

 تا مواردی که وقتی می بینی  باید دستت را روی سرت بگذاری تا نکنه شاخی در نیاورده باشی

ولی حرف حق را هم باید زد و نباید یکطرفه به قاضی رفت که اگر چه کشور ما با انواع و اقسام تحریم هایی که با ان روبه رو هستیم و این که از دانش خودمان برای رسیدن به هدفهایمان استفاده می کنیم و حتی با داشتن پلیس زن البته با حجاب کامل که افتخاری برای کشورمان به حساب می اید می تواینم جلوی انواع سانسورهای فیلم های غربی بایستیم و بدون این که از سر و ته سریال بزنیم ،قاطعانه حرف خود را در دنیا ثابت کنیم  ....

 
لینک نوشته
دوشنبه ششم اسفند 1386 -- مریم 

هر چه هستی ، باش
با توام

         ای لنگر تسکین !

ای تکان های دل !

                          ای ارامش ساحل !

با توام

     ای نور !

              ای منشور !

ای تمام طیف های افتابی !

                   ای کبود ارغوانی!

               ای بنفشابی!

با توام ای شور ای دلشوره شیرین

با توام

       ای شادی غمگین !

با توام

            ای غم

                        غم مبهم

ای نمی دانم  !

   هر چه هستی باش !

                              اما کاش ......

نه ، جز اینم ارزویی نیست:

هر چه هستی باش !

                           اما باش !

 
لینک نوشته
جمعه نوزدهم بهمن 1386 -- مریم 

سیاهی و سپیدی
 

 

 امسال هم امدی و عشق با تو باریده شد بر روی زمین. سوز و سرمای برف مانع امدن تو نشد.بلکه زیبایی پرچم های سیاه عزای تو چه عاشقانه خودنمایی می کنند بر روی این درختان سرما زده...       درختان با گرمای پرچم تو از خواب زمستانی  بیدار می شوند و به عزاداری به پا می خیزند.

 اری محرم امد  و چه دل انگیز خواهد بود تاسوعا و عاشورای حسینی در کنار بارگاه تو ای مولای هشتم ما. ای غریب اشنا...

ایا امسال نیز پذیرای ما خواهی بود ؟؟ پذیرای ما گناه کارانی که دل به امید تو بسته ایم برای لحظه ای از نگاه اسمانی ات.

چه شور انگیز است دیدن دست های کوچک بچه هایی که سنگینی زنجیر را با عشق تو  ای حسین تحمل می کنند ...و هر شب با دسته های عزاداری از کنار خانه ات رد می شوند و می رسند به دیگ های شله و سفره ابا عبدالله که این روز ها مزه دیگری دارد این غذا...

پس تو هم برخیز و این عشق را ازدست مده.

                                                     تا سال دیگر خیلی مانده.....

 
لینک نوشته
جمعه بیست و یکم دی 1386 -- مریم 

عیدی دیگر،تولدی دیگر
ثانیه ها از هم سبقت می گیرند.سالها جای خود را به یکدیگر می دهند .به همین زودی گذشتند. با خود می اندیشم که در این سالها چه قدر اطاعت و بندگی تو را به جای اورده ام.و حالا رسیده ایم به     ۲۹/۹/۸۶و این عمر ماست که می گذرد .و من اکنون منتظرم برای شروع مرحله جدید تری از زندگی ام .منتظرم برای خوب بودن و خوب زیستن.

با امید به تو

                     شروع می کنم....

و در این ظهر  دل انگیز که شاید برای من خاطره ای باشد نه برای تو ...

اما برای تو می نویسم که دل نوشته ام را می خوانی..

که چه فرخنده است روز بارانی عرفه و یاد حسین (ع)و من منتظر بخشش تو هستم و چه زیباست فردا که عید اطاعت و طلوع بندگی و عبادت ان یگانه هستی افرینش است و روز جمعه که بوی مهدی فاطمه می دهد ...بوی او که خواهد امد...

و رسم بزرگمان در شب یلدا ،که حالا شده خاطره ای برای ما.حتی با ان هندوانه های سفیدش،لذت خوردن انار ترش،چیک چیک شکستن تخمه،یخ زدن از فرط سرما و رفتن به زیر کرسی...یاد پدر بزرگ  به خیر...

و خداحافظ پاییز و سلام به زمستان  ،به زیبایی و تلالو نور خورشید بر برف های سپید.

و سلام به مرحله جدید زندگی ام .سلام به جشن تولدی دیگر، سلام به کیک و شمع و کادو...


 

ببخشید که دعوت نکردیم تا بیاین تولد.چون  راهتون خیلی دور بود،هوا هم سرد.فکر کنم دلیل منطقی باشه

البته دوست های بنده هم که تشریف اوردند موش اب کشیده شدند.غیر از فاطمه جان که خیلی محترمانه از تاکسی پیاده شد.

حالا هم مهم نیست.دیروز از کیک تولدم یک عکس گرفتم که براتون می زارم

تا می توانید لذت ببرید...

 
لینک نوشته
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 -- مریم 

برای تو که حالا نیستی
روزها را سپری کردم و به انتظارت نشستم تا شاید برگردی ،غافل بودم از اینکه دیگر نمیبینمت ،غافل بودم یا شاید هم داشتم به خود دروغ می گفتم تا از حقیقتی که هست با خبر نشوم...

ان زمان دستهایم را با سردی بر روی چشمانم گذاشتم تا چشمهایم نبودنت را احساس نکند تا شاید باور نکنم که دیگر بر نخواهی گشت ،تا شاید مرحمی شود بر این روزگار ظلمت زده...

این شاید اولین باری است که الزایمر را خوش یمن بدانی .فراموش کنی که در عرض چند ثانیه تو با ان اژدهای غول پیکر c-130  که حالا نامش همزادمان شده رفتی ؟؟چگونه تنها ماند خانواده ات ،همکارانت و من که حالا شده ام عضو کوچکی از این خانواده بزرگ....

هنوز هم به یاد دارم که با وجود تمام سختی ها چه مهربان می شدی وقتی که نگاه بیننده ای را از ان طرف جعبه جادویی جذب می کردی....

ومن اکنون برای تو می نویسم ،برای توکه حالا دیگر نیستی....

شیشه پنجره را باران شست

                           از دل من

                                             اما چه کسی

                               نقش تو را خواهد شست....                 

                                                                         

  حالا کلمه هست،عشق هست،واژه هست ،اما حیف که تو دیگر نیستی .......

نگو از تنها شدن دلم شکسته           *****              تنها نیستی اون بالا خدا نشسته

 
لینک نوشته
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 -- مریم 

وقت اضافه
ببخشید که دیر به دیر می نویسم .این مدت سرم حسابی شلوغ بود .البته از فرصت خوب استفاده کردم  و یا شاید هم خیلی پررو بودم که با اصرار زیادی فاطمه جان رو به زحمت انداختم .البته از مهمان نوازی زینب عزیز و مادر مهربونشون هم ممنونم .اتفاق جالبی بود .این که بتونی دنیای مجازی رو به واقعی پیوند بزنی. فاطمه جان هم خیلی سرعتی کتاب تلخه نارنج را از بنده گرفت و در عوض کتاب اقا سید مهدی شریفی رو بهم امانت داد .کتاب خیلی خوبی است خصوصا طراحی  جلدش که حسابی خاطرات خونه فاطمه رو برام زنده می کنه....

در مورد کتاب تلخه نارنج باید بگم که دو سال پیش یکی از فامیل هامون به نمایشگاه کتاب تهران رفته بود و این کتاب رو توسط گروهی هدیه گرفت بودو بعد از مدتها که یادداشت های یک مرد خبرنگار رو در رایانه بنده دید تازه در ذهنش این جرقه زده شد که ای داد بی داد....من که این کتاب رو دارم!!!

گر چه من اردیبهشت سال جاری به نمایشگاه رفتم اما خبری از این کتاب نبود .

اگر مایل هستید که داستانهایش رو در وبلاگم بنویسم ،پس لطفا با نظراتتون من رو مطلع کنید

هنوز هم همشهری های زیادی کار وبلاگ نویسی رو انجام میدن و نتونستیم همدیگر رو ببینیم(البته خانمها).فقط کافی است اطلاع دهید!!!

این بود مشروح اخبار....


اما دیشب باران امد و امروز هم اولین برف پاییزی مشهد بود و این شهررا سپید پوش کرد و شدیم تیتر اخبار۱۴ .البته برای من که بد نشد ،دانشگاه را برای خودم تعطیل کردم .به همین سادگی....

                      ******************************************

و امروز جمعه است .همان روز مقدس برای اتنظار تو و من هنوز هم امید دارم که قدم هایت را بر روی سپیدی برف نظاره گر باشم .این روزها،روزهای من وتوست .نوبت عاشقی است ،ای که هر چه دارم از تو دارم ....چشم هایم را بیش از منتظر نگذار .

به امید ظهورت ای گل نرگس ....

 

 
لینک نوشته
جمعه نهم آذر 1386 -- مریم 

غریب اشنا

امشب این تو هستی که دلها را تسخیر کرده ای ،این تو هستی که اندیشه ها را مجذوب کرده ای . امشب تو مانند خورشیدی پرفروغ بر این خاک سرد و بی روح تابیدی و به ان جان دوباره ای بخشیدی.

عطر کاروان مدینه هنوز هم به گوش می رسد وصدا می زند .اگر گوش دل بدهیم زجه های اهل مدینه را می شنویم که :ای کاروان اهسته ران ،ارام جانم می رود....

و من اکنون خوشحالم که در سالروز ولادت تو یگانه اطلسی افرینش ،شهاب درخشان مهربانی در کنار بارگاه تو هستم .به همان پهنای عشق اسمانی ات .من اینجا هستم در مشهد تو که حالا شده قطعه ای از بهشت. و چه فرخنده بال هستم که میزبان تو شده ام...

امشب زلال شده ام ،امشب می توانم در اسمان محبتت پرواز را با تو معنی  کنم.

 

یا امام رضا (ع)،ای کلید هر چه خوبی ،همه عاشقانت را برای امدن به پابوست بطلب،تا صبح سپید امید را در کنار حرم تو نظاره گر باشند.و اکنون به یاد قیصر امین پور می افتم که برای تو  سروده است :

چشمه های خروشان تو را می شناسند / موج های بپریشان تو را می شناسند

نام تو  فرصت  رویش  است  و طراوت   / زین برگ و باران تو را می شناسند

اکنون فصل غریبی سر امد / چون تمام غریبان تو را می شناسند

کاش من هم عبور تو رادیده بودم / کوچه های خراسان تو را می شناسند

میلاد سرور مهربانی ها ، حضرت رضا (ع) بر شما مبارک

 
لینک نوشته
چهارشنبه سی ام آبان 1386 -- مریم 

یه فنجان چای داغ
ابتدا به عرض برسونم که بنده طرفدار هیچ کدام از تیم های فوتبال ایرانی نیستم .

اما برنامه ۹۰جرقه اساسی رو ایجاد کرد که به فکر این ایین نامه انضباطی فوتبالمان بیفتم

صحبت های فتح الله زاده ،فیروز کریمی،رمضانی و رئیس کمیته انضباطی و نمک به زخم پاشیدن های فردوسی پور امار پیامک ها رو افزایش می داد.

بحث بر سر این بود که ایا به ناصر حجازی فرصت کافی برای سرمربی گری استقلال تهران داده شد؟؟؟ چرا فیروز کریمی تا این اندازه بی معرفت است؟؟؟ چرا رمضانی و هواداران استقلال اهواز دلشان شکسته استچرا فتح الله زاده فرق شنبه و چهار شنبه را متوجه نمی شودچرا رئیس کمیته انضباطی فراری بود از ایین نامه.چرا فردوسی پور ......

من که خیلی یادم نیست ولی مثل اینکه ناصر خان حجازی از دیر باز برای مردم ما محترم است اما به طور ناجوانمردانه ای اورا به اوت زدند و از ترس بی ابرویی به عنوان مدیر فنی منصوب شد( به قول عادل خان: مگر مدیر فنی نقشی در تیم های ایرانی دارد؟؟؟؟؟؟؟؟) اما بحث جالب مربوط به فیروز کریمی بود که انگار خیلی وقت است خودش راپادشاه استقلال تهران می داند،این در صورتی است که هنوز قراردادش با اهوازی ها تمام نشده و خودش میگوید مشکلاتش با حاجیه خانم او را دلتنگ دود های پایتخت کرده است.و خداحافظ استقلال اهواز ،مردم با مرام جنوب کشور ...

اما دروغ دیگر چرا می گویی ؟؟؟ که با دوستانت در استقلال تهران قرارداد ماشین امضا کرده ای نه قرارداد سرمربی گریاخه مرد حسابی ما از فوتبال انقدر می فهمیم که همین مردم هستندکه این عنوانهای خوب را به شما داده اند و هر وقت هوس کنند همه این هاراپس می گیرند....

در هر صورت صبر ما ، صبر ایوب است و منتظر می مانیم تا ببینیم که شکایت اهوازی ها علیه کریمی به کجا می انجامد ؟؟ واین دو خانواده استقلالی تهران و اهواز می توانند مشکل را بین خودشان حل کنند تا کار به دادگاه خانواده و طلاق و طلاق کشی  نرسد.

به ما حق بدهید که عصبانی باشیم :وقتی که ما هنوز رئیس فدراسون فوتبال نداریم ، وقتی ایین نامه ما به درد لای جرز دیوار می خورد،حال دیگر چه انتظاری از این تازه به دوران رسیده ها می توان داشت

 
لینک نوشته
سه شنبه پانزدهم آبان 1386 -- مریم 

شوخی
بچه ها شوخی شوخی به گنجشک ها  سنگ می زنند

و گنجشک ها جدی جدی می میرند

ادم ها شوخی شوخی زخم می زنند

و قلب ها جدی جدی می شکنند

 
لینک نوشته
شنبه دوازدهم آبان 1386 -- مریم 

زندگانی خالی نیست...
مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست
اری
تا شقایق هست زندگی باید کرد....
ممنون از همراهی شما در این دشت مروارید×××
لحظه های ناب زندگی تان پرتقالی باد....

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آخرین مطالب
اعتراض خبرنگاری
تاریخ و شریعتی
پیامک
عصر جدید
سکوت
فرشته کوچک خوشبختی
دل نوشته برای کامران
راهیان عشق
مصاحبه گری که در دام مصاحبه شونده افتاد
جنایت بی صدا

آرشیو وبلاگ
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386

پیوندها
فاطمه جون/محکم
مهدی صالح پور/از همه چیز از همه جا
نیوشاجون جونی/رو به غروب
سمیه جون/بغض
مائده جون/شهر فرنگ
سونیاجون
عارفه جون/دفتری برای همیشه
ژورنالیست/میثم کریم پور
حسین/خدادوستت دارم
معجون/احسان ناظم بکایی
تیناجون
کیمیاجون/ضامن اهو
اوا جون
یاسمن جون/شباهنگ
بهار جون
ده تا انگشت
شب نویسی
به نام ارام دلها
مریم/تا انتها
صاحبدل بیدل
سارا/هوادار اقا کامران
سلام/خداحافظ
زهرا/پرواز تا مثبت بینهایت
نرگس جون
مانی/اخرین نگاه
قالب وبلاگ
ليست وبلاگ ها
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::

پیوندهای روزانه
باشگاه خبرنگاران جوان
روزنامه خراسان
روزنامه قدس
استانداری خراسان رضوی
محمد کاظم روحانی نژاد
طاهره قیومی
افروز اسلامی
میترا لبافی
محمد دلاوری
کامران نجف زاده
آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS