تبليغاتX
دل نوشته
لیست وبلاگ های فارسی پرشین وبلاگ
دل نوشته
نگاهت برایم کافی است

نگاهت برایم کافی است

امدی

خواندی

و رفتی..

برایم کافی است

کافی است برایم

این را تو خوب می دانی

دلتنگی ام برایت را خوب می دانی

شمارش نفس هایت برایم کافی است ..

می دانم که می دانی..

باورم کن..

پی نوشت:

هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند..

 
لینک نوشته
جمعه دهم مهر 1388 -- یک دل نویس 

تقدیر...

روز اول خیلی اتفاقی دیدمت...

روز دوم الکی الکی چشمم به چشمت افتاد...

هفته بعد دزدکی بهت نگاه کردم...

ماه بعد شانسی به دلم نشستی...

و حالا سالهاست یواشکی دوستت دارم...

(چارلی چاپلین)

لینک نوشته
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 -- یک دل نویس 

دوباره می نویسم شاید...
سلام این بارم را تو خوب میدانی چه رنگی دارد....

من فقط برای تو می نویسم

برای تو که دل نوشته ام را میخوانی...

برای تو که دیگر رفته ای به متمدن ترین کشورها (چه میدانم فرانسه هم باشد) خبر بیاوری ولی باز هم برای ما ناکجا اباد است....

سه سال سخت است ، باور کن....

اگرچه شاید برایت سخت نباشد...ولی ازدل ما چه خبر داری...

تو که خوب میدانی بدون تو....

اخر تو هم بی وفا شده ای...

به پشت سرت نگاه کرده ای؟؟؟؟؟

به این که از نیم ساعت قبل منتظر شروع خبر هستیم.

از مصاحبه با احمدی نژاد هم بگذریم....

اصلا به کامنت هایی که وقتی برایت میگذارند ،نگاه کرده ای؟؟؟

فقط منتظرند تا تو امشب هم بیایی و خبر بخوانی...

به ۳۰/۲۰ نگاه کرده ای که تنها کافی است بگویم جمله های پنجشنبه ها با این دل ما چه میکند....

به ۲۱ نگاه کرده ای که لبخند حیاتی فقط به خاطر گزارشهای ناب توست...

یا به خبر شبانگاهی که از شب قبل تبلیغ گزارشت را میکنند...

کمی سخت است ....نه

عادت میکنیم .شاید....

بگو که از این مدت خوب استفاده کنید.

بگو تا می توانید خبر ببینید

بگو که امدی و ما را دلتنگ کنی و بروی.

کیان چند ساله بشود برمی گردی؟؟

تازه داشتیم به خبرنگاری امیدوار میشدیم....

تازه داشتیم از خبر اوردن و دنبال خبر دویدن تا سوخته نشدنش لذت می بردیم....آن اضطراب فوق العاده هیجان انگیزش..

تازه داشتیم مهندسی کشاورزی می خواندیم...

به کوچکترین مدرسه دنیا رفتی....به مشهد نیامدی..... این بار دل نوشته ام بوی غم می دهد...

سرباز معلم هم رسمی شد...اما باز به مشهد نیامدی...

بهترین خبرنگار دنیا، بدان...

در آن دیار غربت بازهم دلتنگت خواهیم شد

از من دلگیر نباش

                      من

                                     من

منتظرت می مانیم.....

***یادم باشد که تنها روز و روزگار خوش است 

 و تنها دل ما دل نیست***

ما عادت داریم به صبوری
اما نه
محکومیم به اینکه خودمان را صبور نشان دهیم و منتظر...

 
لینک نوشته
سه شنبه هفدهم شهریور 1388 -- یک دل نویس 

باران
سکوت کرده بودی

یا سقوط

که دیشب

آنقدرباران بارید

که شعرهایم

گوشه ی اتاق...

سرفه نمی کنم

گریه نمی کنم

قول می دهم

فقط بگو

تکلیف یک جفت کفش خیس

ویک چتر بسته

چیست؟

 
لینک نوشته
یکشنبه یازدهم اسفند 1387 -- یک دل نویس 

سیمرغ 27
خوشحالم... ان قدر که نمی توانم بی طرف بودن خبرنگار را که اولین نکته اساسی در زندگی حرفه هر خبرنگاری میباشد را مهار کنم.

نمی شود دیگر...

سیمرغ 27 اشیانه خود را پیدا کرد و ان هم تنها دستان شهاب درخشان عالم هنر بود...

از صمیم دل خوشحالم که شهاب حسینی به ارزویش رسید

و خوشحال تر اینکه عدالت در هنر سرانجام برقرار شد...

تبریک به مرد بااخلاق هنر ایران: سید شهاب الدین حسینی

 
لینک نوشته
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 -- یک دل نویس 

دردهای من
درد های من

جامه نیستند تا زتن دراورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته سخن دراورم

نعره نیستند

تا زنای جان براورم

دردهای من نگفتنی است

دردهای من نهفتنی است

دردهای من گر چه مثل

 دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی استینشان

مردمی که نام هایشان

جلدهای کهنه شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده سرودنم

درد می کند  

 
لینک نوشته
پنجشنبه دهم بهمن 1387 -- یک دل نویس 

تولدی دیگر
امروز روز دوباه زیستن است

روز یاداوری دوباره زندگی کردن

امروز به یادش می افتم با یک کنجکاوی کودکانه

فکر کنم دیگر پیر شده ایم .

یک خجالت زیر پوستی از گذاشتن عدد کیک تولد

یک حس نوستالژی با تلفیقی از رنگهای مختلف... اروزهای مختلف

تولد هم یک دلیل دیگری برای زیستن است..

شادی شروع دوباه

با تمام امیدها... تمام ارزوها...

یادت باشد: همیشه اروزهایت را گوشه ای یادداشت کن...

برگرد و دوباه نیم نگاهی به ان بینداز

و بگویم که در این روز زیبا ...من خوشحالم که باز هم هوایم را داری

کمکم میکنی

خدای مهربانم تا همیشه سپاسگزارم

 

 
لینک نوشته
جمعه بیست و نهم آذر 1387 -- یک دل نویس 

قهرمان ملی

دیروز اگر تو منتظرالزید بوده ای

دلهای ما امروز کشد انتظار تو

لینک نوشته
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 -- یک دل نویس 

دلم برای کودکیم تنگ شده
شاید ان قدر ها دلم گرفته است که به یاد خاطرات کودکی ام افتاده ام.حالا دلم تنگ شده برای سرسره بازی کردن، برای بستنی که پدربخرد برایم....

دلم تنگ شده برای ان کاسه نارنجی رنگ که پدربزرگ بعدازظهر ها برایم فالوده می خرید ...تنها برای من ...یادش بخیر...

دلم تنگ شده برای جمعه صبح ها حلیم که تو 6صبح می خریدی و می اوردی و ان قدر تلاش می کردی تا پتو را از روی صورتم برداری و اگر نمی شد حسابی انگشت های پایم را قلقلک می دادی  و می گفتی که حلیم سرد شده پس کی می خواهید بخورید و تو بیا گریه کن که ای بابا هنوز که کله صبح است.....

اما من حالا دارم گریه می کنم که کاش 6 صبح بود و تو بودی وحلیم می اوردی....

دلم می خواهد یک بغل سیر بروم پارک بازی کنم و ان وقت مادر برایم لقمه بگیرد...

دلم برای ان تابی که مادر بزرگ دور از چشم پدر بزرگ به درخت می بست و ما را انقدر هل می داد که نزدیک بود از عقب شیشه اشپزخانه بشکند ولی نشکست، فقط درخت بیچاره ان قدر خم میشد که فرصت ناله هم پیدا نمی کرد...کاش مادربزرگ همانطورمهربان می ماند...

حالا که دارم فکر میکنم خبرنگار شده ام بی دلیل نبود....

ان قدر در کودکی  پابه پای بابا و پدربزرگ خبرهای سیاسی نگاه میکردم که اخرش پدربزرگ نیز کم می اورد اما من یک پا کارشناس شده بودم...

یا بی حد و اندازه فوتبال نگاه  میکرد که اگرتو حتی خودت را از دار اویزان می کردی که لااقل بزن شبکه دیگر فیلم دارد، ولی گوشش بدهکارنبود.

اما حالا نزدیک است مادرداد بزند : ببینم دیشب تا ساعت چند فوتبال نگاه میکردی و من خنده ای پنهانی دلم راقلقلک می دهد....

یادش به خیر...

دلم کودکی ام را می خواهد..

اما چه سود

ناگهان چه قدر زود دیر میشود....

   

 
لینک نوشته
یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 -- یک دل نویس 

پست اختصاصی برای تو
یادش به خیر... گرچه خیلی زمان دوستی هایمان دیرینه نشده اما...

اما نگو که یادت را از یادم برده ام .که هرگز نرود یادت از یادم...

ان قدر از نوشته هایت لذت می بردم  که اخر این دل بی طاقت ،طاقتش طاق شد!!

چه قدر پیله شدم که زنگ بزنی تا این پیله تنهایی ام شکافته شود!!

و یادش به خیر که ان روز معمولی با دیدن تو به یک روز خاطره انگیز تبدیل شد...

و باید بگویم که همیشه مدیون محبت هایت هستم

تو بودی که واسطه دوستی هایمان با این عالم مجازی  و هیجان انگیز شدی..

که التهابی باور نکردنی است...

تو بودی

و تو هستی

و خواهی بود

و دوستی هایمان محکم تر...

محکم مثل تو....

مثل وبلاگ نامبر وان تو...

خواهر گلم

فاطمه مهربانم

با هزاران ارزوی خوب...

تولدت مبارکتولدت مبارک خواهر گلم

نام تو ...رازی نوشته بر پر پروانه هاست...

ایینه ها از انعکاس نام تو می خندند

نام تو شیشه

نام تو شینم

نام تو دستمال نسیم است....

میلاد امام حسن مجتبی (ع) مبارک باد

لینک نوشته
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 -- یک دل نویس 

فریبی به یاد ماندنی
هفت سال که نه، اگر هفتاد سال هم بگذرد خاطره هایش باقی است .حدالاقل برای زجر دیده های این حادثه
یازده سپتامبر  را می  گویم همان یازده سپتامبر معروف 2001....

مبازه با تروریسم این بار به کام مردم  عراق و افغانستان نشست...
 

این با با دخالت مستقیم امریکا  در جنگ 33روزه لبنان جایگاه خود را نشان داد.

کشته شدن مردم بی گناه...

اوارگی...

این مبارزه با تروریسم است؟!

حالا تو فکر کن اگر یازده سپتامبر یک روز افتابی بود و این جوری هم میشد


باز دیگر چه دلیلی بای حمله و جنگ پیدا میکردند؟؟؟

 
لینک نوشته
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 -- یک دل نویس 

خیزش عروسک ها

بیاین هرکدوممون برای یه بچه ای که بیماری خاص داره یا نه اصلا یتیمه ،یه اسباب بازی بخریم...تو این ماه عزیز.
من ازتون خواهش می کنم این کار یادتون نره.
نمی دونم یه تفنگ ،یه عروسک یا هر چی که به ذهنتون رسید براشون بخرید.
فکرش رو بکن!هر بچه ای شب با اسباب بازی ای که تو براش خریدی بخوابه...
"مرا به خواب هایت ببر..".


از همین الان بیاین به هم قول بدیم این کار رو شروع کنیم.هر سن و سالی که دارین چه فرقی می کنه.پول زیادی هم که نمی خواد.می خواد؟ حالا اگه نمی تونین یه اسباب بازی خفن بگیرین...،یه توپ کوچولو هم برای بچه ها شادی های تموم نشدنی داره.
هرکسی این کار رو کرد تو وبلاگش بنویسه.شما از من وارد ترین که چطور میشه یه بمب شادی درست کرد.چطور میشه همه رو خبر کرد که این کار رو بکنن.
يه اسمای جالبي هم ميشه براش گذاشت ."خیزش عروسک ها" مثلا!

*********************************************************

این جدیدترین اپ کامران نجف زاده است...

تو هم دعوتی...

پست بعدی  با  خاطرات  کودکانه به روز خواهم بود


لینک نوشته
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 -- یک دل نویس 

ابرویمان را خرید

اين متني ناقابل است براي سخت کوشي تو که مثل کوهي از فولاد  سخت و مانند چشمه اي زلال و دوست داشتني هستي....

اخر داشتيم افسرده مي شديم
مي خواستيم المپيک 2008 را نفرين شده بناميم..

چشم هايمان از چشم بادامي ها هم خجالت ميکشيد

ديدن تشک کشتي برايمان زجر اور شده بود...
دلمان مي سوخت به حال هزينه هاي سرسام اوري که خرج اين المپيک کرده بوديم
ان هم وقتي که چيني ها عبرت گرفته بودند و از شوق به دنبال نخبه يابي ورزشي بودند ،ما گريه مي کرديم...

ما ناله مي کرديم از باخت هايمان

ما به اخر خط رسيده بوديم

تا اين که تو امدي
ان هم در اخرين روز المپيک

تو که در خانواده اي قهرمان پرور بزرگ شده اي

قهرمان

و طاقت نمي اورم اگر نگويم که اين دلنوشته فقط براي توست

اين بار فقط به پاس زحمات توست

اين بار من فقط براي تو مي نويسم که پيروزي تو ،دانه هاي الماس را در چشمانمان زنده کرد. ان هم از نوع شادي

"هادي ساعي" تا هميشه دوستت داريم

 

دوستت داریم

نام تو در قلب هاي ما تا ابد با افتخار مي ماند ...

 
لینک نوشته
جمعه یکم شهریور 1387 -- یک دل نویس 

خبرنگاری،دلنوشته،یکساله شد
چه زيباست در روزهايي که شور وشعف وجودمان را فرا گرفته وشاد هستيم براي ولادت مظهر عشق و انسانيت امام حسين (ع)و ولادت جانباز دشت کربلا حضرت ابولفضل و ولادت اسوه عبادت امام سجاد(ع)

ميتوان در گوشه اي از روز شمار تاريخ نام تو را ديد.چرا که امروز فقط براي توست و من براي تو ميگويم....
تو که پايت را روي خطر ميگذاري ...خط قرمز معنايش را با وجود تو پيدا ميکند...

گاهي اوقات مسئولين با کاهايشان تورا خرد و خاکشير ميکنند ،گاهي برنده ميشوي چرا که بالاخره خبر را از چنگشان بيرون مياوري و تمام اين کارها را ميکني تا  شايد راه و رسمش را ياد بگيري....تا خبري تهيه کني...تا نام تو خبرنگار شود...

چه لذتي دارد وقتي که کارت خبرنگاري را در دستانت مي فشاري...


چه لذتي دارد که ميگويي من هم از امروز ميتوانم گوشه اي از غمهايتان را بردارم وشايد حل شود البته "الله اعلم" .
کوله باري از مسئوليت را بر دوش خود ميگذاري تا به مقصدش برساني..


گاهي مي انديشي که ميتواني مردم را فريب دهي..با خودت ميگويي :تو خبرت را تهيه ميکني اما دلت چيز ديگري را ميگويد و تو باز هم ميدرخشي و بزرگ ميشوي..

خبرنگار بزرگ کسي است که سر نترس دارد .بدون ترسيدن از مخالفتها ،بدون اين که بيم جانش را داشته باشد ،خبر دست اول تهيه ميکند و اميدوار است به گوشه نگاهي از مسئولين تا شايد مشکلي را برطرف کنند...


خبرنگار خون دل ميخورد...چه خطرها  را به جان ميخرد ..چه سفرها ميکند..چه تحيقر هايي را که به جان ميخرد...و چه کتک هايي که در اين راه پرفراز ونشيب نوش جان  ميکند..


خبرنگاري عشق است.خبرنگاري يعني اين که من اينجايم اما دلم جاي ديگري است . در دلش غوغايي است براي تهيه خبر .انگار قلبش دارد از جايش کنده مي شود  تا به تو بگويد: که برايش مهمي و ارزش داري...امروز من فقط براي تو ميگويم که انبوهي از غم ها را ميبيني اما..اما نميتواني بگويي.براي تو که در دل دريايي ات غصه ها نهفته است...


براي تو ميگويم که صبر ايوب داري..در اوج سختي ها و با تمام امکاناتي که وود ندارد اما گزارشي ميگيري که همگان انگشت به دهان ميمانند.


ببينم حتي لذت اين را هم حس کرده اي وقتي مسئولي با چشمان غضبناکش به تو ميگويد :پدر امرزيده دست از سر کچل ما بردار اما تو  با خودت فکر ميکني اين اقا که کچل نيست اما بازهم کار خودت را ميکني .چرا که تو دغدغه اي داري که فقط خود خود تو از ان خبر داري...


سياست هاي چند گانه در بدن رويين تن تو اثر ندارد ..حالا اسفنديار بيايد و زار بزند که من رويين تنم...
امروزروز توست ...
امروز روز ميکروفون به دست هاي جامعه است
انهايي که بالاخره شايد يک روز هم که شده نامشان با احترام برده شود تا ما به وجودشان افتخار کنيم...
خبرنگار روزت مبارک...خبرنگار روزت مبارک

*************************************************************

پي نوشت ويژه 1:تبريک روز خبرنگار به همکاران جوان و کار بلدم در باشگاه خبرنگاران جوان که عاشقانه کار ميکنند ان هم فقط براي تو...


پي نوشت ويژه 2: دلنوشته يکساله شد ..اين را نوشتم تا به زحمت نيفتي و دوبار قدم رنجه کني. با يک تير دونشان زديم. تولديک حس نوستالژي است ان هم در اين دنياي مجازي..حالا من خوشحالم که شما هستيد و دلنوشته هايم را مي خوانيد.من خوشحالم که تنهايم نمي گذاريد.


نمي دانم وقتي که سياسي ميشدم،احساسي يا طنز ،حال و احوالتان چگونه ميشد؟؟
گاهي خنديديد...گاهي اشک ريختيد...

گاهي ناراحتتان کردم . وگاهي.. فقط گاهي شاد...

اما بدان اين فقط مخصوص توست..که دشت مرواريد با مرواريدهاي وجود تو جان گرفت و
اکنون درياي متلاطم وجود من ارام گرفته است...
پي نوشت3:به دليل رفتن به مسافرت در چند روزه اينده، کمتر به شما سر خواهم زد...


لحظه هاي ناب زندگي تان پرتقالي باد.
  

 
لینک نوشته
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 -- یک دل نویس 

نامه ای برای تو



                                          
                              اين ترانه بوي نان نمي دهد
بوي حرف ديگران نمي دهد
                            سفره ي دلم دوباره باز شد
سفره اي که بوي نان نمي دهد
                                نامه اي که ساده وصميمي است
 بوي شعر و داستان نمي دهد :
                                      ... با سلام و آرزوي طول عمر
که زمانه اين زمان نمي دهد
                         کاش اين زمانه زير و رو شود
روي خوش به ما نشان نمي دهد
                                   يک وجب زمين براي بغچه
يک دريچه آسمان نمي دهد
                            وسعتي به قدر جاي ما دو تن
گر زمين دهد ، زمان نميد هد
                 فرصتي براي دوست داشتن
نوبتي به عاشقان نمي دهد
                             هيچ کس برايت از صميم دل
دست دوستي تکان نمي دهد
                              هيچ کس به غير ناسزا تو را
هديه اي به رايگان نمي دهد
                   کس ز فرط  هاي و هوي گرگ و ميش
دل به هي هي شبان نمي دهد
                جز دلت که قطره اي است بي کران
کس نشان ز بيکران نمي دهد
                            عشق نام بي نشانه است و کس
نام ديگری بدان نمي دهد
                         جز تو هيچ ميزبان مهربان
نان و گل به ميهمان نمي دهد
                                  نا اميدم از زمين و از زمان
پاسخم نه اين ، نه آن ... نمي دهد
                                  پاره هاي اين دل شکسته را
گريه هم دوباره جان نمي دهد
                     خواستم که با تو درد دل کنم
گريه ام ولي امان نمي دهد ...

                                         "قیصر امین پور"

 
لینک نوشته
پنجشنبه دهم مرداد 1387 -- یک دل نویس 

تولد یک برادر

در اين عصر جديد غصه فاصله ها را نمي خوريم....غصه دور بودن از يکديگر را..

هر چه قدر هم اين اينترنت ضرر داشته باشد لااقل خوبي اش اين است که فاصله ها برداشته ميشود

ميتوانيم از شادي هايمان بنويسيم از غم هايمان ،از دل نوشته هايمان  ويا  تولدبگيريم...

مانند امروز که اين پست جديد فقط مخصوص توست.. براي تولد تو برادر عزيزم.
اين تولد و اين جشن کوچک را ازمن قبول کن ...از يک همکار کوچکت که فاصله ها دارد با  تويي که مانند يک برادر بزرگتر مهرباني...

ومن حتي تصورش را هم نميکردم که تا به اين حد سخاوتمند باشي ...گرچه ميدانم هميشه هواي ما کوچکترها و بي تجربه ها را داري ....

پس تبريک من را بپذير وبدان همواره به يادت هستيم

تولدت مبارک  محمد کاظم روحانی نژاد

سلامت و شاداب باشي برادر خوبمتولد یک داداش مهربون


 

 
لینک نوشته
سه شنبه یکم مرداد 1387 -- یک دل نویس 

اعتراض خبرنگاری
عالم سياست چه بازي هايي که در  نمي اورد !!!

رفتن ها ،امدن ها ،جابه جايي ها.....

جا به جايي نادرست يک بازيکن فوتبال گاهي اوقات لطمه ميزند و گاهي با يک تعويض درست در لحظات پاياني بازي ان تيم را قهرمان ميکند...

نمي دانم در عالم خبرنگاري يا اجرا اين وضعيت موجب تقويت يک خبر ميشود يا موجب تضعيف ان ؟؟؟

اما  خوب فکر کن ببين...گاهي اوقات انسان ها دلبستگي ويژ ه اي به يک نفر پيدا ميکنند يا حتي به يک شئ...

ولي بعضي وقتها جدا کردن اين دلبستگي شايد تمام خاطره هايمان را نابود کند...

مثلا کوله پشتي را ۴ سال تماشا کرديم با فرزاد حسني که خاطره اي برايمان شد.امد و رفت.... به رفتنش کاري نداريم ،به اين که مي توانست برخورد بهتري هم داشته باشد هم کاري نداريم. و به اقاي ...هم که در مقابل تمام فشار ها طاقت نياورد هم کاري نداريم.

ولي تو نگاه کن به اين که هم اسمش عوض شد وهم نابود شد و رفت....

کاش کوله پشتي تابستان جايش را به کولاک زمستان نميداد....

کاش اردشير رستمي را با همان شهريار جوان و جذاب و دوست داشتني مي شناختيم نه با کوله پشتي يا همان کولاک....

و حالا اين بلا ،خانه اخبار ما را خراب ميکند،

خاطره هاي ما را خراب ميکند...

سياست جديد را مي گويم....

نام همکارانم را نمي برم تادلخوري پيش نيايد...اما بگذار بگويم از خاطره اي که با 30/20 داشتيم ،يا با 22 يا با 14 يا اخبار قراني....

از اين که داريم قاطي ميکنيم ...از تعويض ها...

گيج شديم از اين جابه جايي هاي مسخره برانگيز.....

اجازه داريم که فقط بپرسيم اخر ديگر چرا به تيتراژ اخبار محبوبمان دست مي زنيد ؟؟؟؟؟

نمي دانم نظر شما خبرنگاران و گويندگاني که جابه جا شده ايد چيست؟؟؟؟

نمي دانم راضي هستيد يا نه؟؟؟

نمي دانم ميتوانيد نظر بگذاريد يا نه؟؟؟؟

اما تو که از اين عالم اجرا به دور هستي برايم بنويس....

منتظر نظرت هستم...

 
لینک نوشته
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 -- یک دل نویس 

تاریخ و شریعتی
دیروز فکر می کردم چگونه از شریعتی بنویسم. از کدامین خصوصیاتش بنویسم.می نوشتم از بیوگرافی اش......  یا از دغدغه هایش ......  یا از افکارش که اگر میگذاشتند ، دنیارا تغییر میداد......  یا مینوشتم از کتابهایش یا ...یا از عاشقانه هایش.....

البته بازهم خدارا شکر ، که روز وفاتش را از یاد نبرده ایم. خداراشکر که  حداقل یک روز زندگی مان به یادش هستیم و بازهم گزارش میبینیم.

اما این بار من میگویم ،ازیک خاطره مربوط به چند سال پیش ، از درس تاریخ مرموز سوم دبیرستان ، و از  این که شریعتی مظلوم واقع شد.... شریعتی مظلوم امد ومظلوم هم رفت...

یادش بخیر. چه ذوقی داشتیم،وقتی که قرار شد از زندگی شریعتی تحقیق کنیم.بر طبق عادت جدید، دبیر تاریخ به کاغذ راضی نبود و تنها تحقیق بر روی این قاب کوچک (CD) را، طبق مد روز میدانست. حالا تو فکر کن  به دبیر تاریخ و این کارها ....

کلی با دوستم تحقیق کردیم و منتقل شد به این قاب دایره ای شکل.تحقیق خوبی شد.زندگی و افکار شریعتی را به خوبی نشان میداد. اما... اما با این که به عنوان تحقیق نمونه انتخاب شد ولی  نمیدانم چرا مانند اکثر تحقیقات نمونه دانش اموزی که تیتر سایت اموزش و پرورش میشوند، تحقیق ما حتی نامش در کنج این سایت هم قرار نگرفت....

ذوق کرده بودیم  که نمونه شدیم.کلی کیف کردیم که  از شریعتی نوشتیم اما... ای روزگار...

یادش بخیر . به دبیر تاریخ گفتم اخر چرا میدانی چه گفت؟؟؟گفت:عزیزم تحقیقتان عالی بود اما خودت میدانی  بنا به دلایل سیاسی زندگی شریعتی نمیشد بر روی سایت قرار بگیرد.

نمی شد یا نمی خواستند؟.باز هم دبیر عزیز خلاصه گفتی...مثل تمام ان حرفهایی که میزدی.... مثل ان جزیره مجهول الحال جنوب ایران که همیشه میگفتی اما تا اخرش نه....و ما منتظر ادامه اش تا اخر سال صبر کردیم اما تو بازهم نگفتی... 

یادم نمیرود که با تو دبیر خوب،  زهر تاریخ ،جایش را به شیرینی عسل داد . و ما بودیم و سه شنبه ها و منتظر تو ....که تو بیایی و بازهم تاریخ.

اما حالا که نام از تاریخ و  شریعتی می اید بغض میکنم ......

                                                                        که مظلومیتمان شبیه هم بود..

و تو حالا در این دنیای مجازی، تاریخ ،من  و شریعتی را به خاطرت بسپار...


پی نوشت فوری:

کامران نجف زاده به لبنان میرود. منتظر گزارشهای بی نظیرش در اخبار باشید

 
لینک نوشته
پنجشنبه سی ام خرداد 1387 -- یک دل نویس 

زندگانی خالی نیست...
مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست
اری
تا شقایق هست زندگی باید کرد....
ممنون از همراهی شما در این دشت مروارید×××
لحظه های ناب زندگی تان پرتقالی باد....

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آخرین مطالب
نگاهت برایم کافی است
تقدیر...
دوباره می نویسم شاید...
باران
سیمرغ 27
دردهای من
تولدی دیگر
قهرمان ملی
دلم برای کودکیم تنگ شده
پست اختصاصی برای تو

آرشیو وبلاگ
مهر 1388
شهریور 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386

پیوندها
فاطمه جون/محکم
مهدی صالح پور/از همه چیز از همه جا
نیوشاجون جونی/رو به غروب
سمیه جون/بغض
مائده جون/شهر فرنگ
سونیاجون
عارفه جون/دفتری برای همیشه
ژورنالیست/میثم کریم پور
حسین/خدادوستت دارم
معجون/احسان ناظم بکایی
تیناجون
کیمیاجون/ضامن اهو
اوا جون
یاسمن جون/شباهنگ
بهار جون
ده تا انگشت
شب نویسی
به نام ارام دلها
مریم/تا انتها
صاحبدل بیدل
سارا/هوادار اقا کامران
سلام/خداحافظ
زهرا/پرواز تا مثبت بینهایت
نرگس جون
مانی/اخرین نگاه
وقایع اتفاقیه
قالب وبلاگ
ليست وبلاگ ها
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::

پیوندهای روزانه
باشگاه خبرنگاران جوان
روزنامه خراسان
روزنامه قدس
استانداری خراسان رضوی
محمد کاظم روحانی نژاد
طاهره قیومی
افروز اسلامی
میترا لبافی
محمد دلاوری
کامران نجف زاده
آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS